رضا قلى خان ( هدايت )

724

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

ناهار فارسى است و مالكسر كاهش و كدازش و ترس و بيم و بر اين قياس نهاريدن و نهاريد و نهاريده فرّخى كفته بخت شما و عمر شما هر دو بر فزون * وان مخالفان بدانديش در نهار نهنك از او بخروش است و ديو از او بفغان * پلنك از او نهيب است و شير از او بنهار بخارى كفته زلف كوئى ز لب نهاريده است بكله سوى چشم رفتتى نهاز بضم اوّل بر وزن كداز بزى يا كوسپندى كه پيشاپيش كله رود و به اين مناسبت بر پيش روان و پيشوايان قوم نيز اطلاق مىشود و سرورى بفتح اوّل دانسته و آن را بتازى كراز خوانند اثير آخسيكتى كفته با پوزبند باس تو كركان بو الفضول * كيرند پيشوائى اغنام چون نهاز حكيم سنائى كفته راستى كن تا شود جان تو دايم شاد از آنكه * جفت غم كردد شبان چون راه بكذارد نهاز و صاحب برهان معنى ترس و بيم را كه در راى مهمله است سهوا در راى معجمه نوشته و خطاست نهال و نهاله با اوّل مكسور بمعنى درخت موزون نورسته معروفست ديكر بمعنى بستر است كه آن را نهالى نيز كويند حكيم فردوسى كفته تن مرده را خاك باشد نهال * تو از كشتن من بدين‌سان منال و نهاله بمعنى اول با نهال موافق است چنان كه مولوى معنوى كفته بر نوشته هيچ بنويسد كسى * يا نهاله كارد اندر مغرسى و ديكر بمعنى شاخهاى درخت باشد كه صيّادان بر سر آن جامهاى كهنه به‌بندند و بر يك جانب دام به زمين فروبرند تا جانوران از آن رم كرده بجانب دام آيند و صيد صيّاد شوند شمس فخرى كفته غزال آسمان افتد بدامش * اكر نيرويش افتد در نهاله و در فرهنك نهالكه بمعنى شكار كاه كفته و آن زمينى است كه بكنند و در آن نشسته خود را پنهان كنند چون شكار برسد بخواهد كه كذشت بر او تير اندازند چنان كه فرخى در مدح سلطان كفته بكوه برشد و اندر نهالكه بنشست * خدنك پيش بزه كرده همچو جرخ بچنك همى ربود چه باد از درخت برك درخت * بناوك از سر نخجير شاخهاى چو سنك و آن را نهاله كاه نيز كويند چنان كه هم فرخى كفته نهاله كاه بخوشى چو لاله‌زارى كرد * ز خون سينه رنك وز خون چشم پلنك نهامين با اول مفتوح و كسر ميم بمعنى آهنكر است نهانخانه و نهاندره كنجينه باشد و آن مخزنى است كه در ميان دو ديوار يا كوشه از خانه بسازند و آن را نهندره نيز كويند پوربهاى جامى كفته يك روز چار بار ببرد اسبم از كله * روز دكر عروس قماش از نهاندره نهانسو عالم پنهان و كنايه از عالم علوى است نهاوند شهريست از بلاد جبل از اقليم چهارم در حدود همدان اينكه كويند از ابنيه نوح پيغمبر است خطاست چه اين لغت فارسى است و نوح عربى و اين بكسر نون است چنان كه در نه مرقوم شد وند و آوند بمعنى ظرف است و نه بمعنى شهر و چون در آن ولايت آغاز ساختن ظروف و اوانى شده بدين اسم موسوم كرديد و نام شعبه‌ايست از موسيقى امير خسرو كفته فروكفت اين غزل را در نهاوند * چنان كز سينه غم را پنج بركند و نهاوندى منسوب بنهاوند و پرده‌ايست از موسيقى غير نهاوند حكيم نزارى قهستانى كفته نماز شام رسيد اى بت سمرقندى * بساز چنك و بزن پردهء نهاوندى نه‌خوش بواو مجهول تاك دشتى است كه آن را سياه دارو و بتازى كرمة البيضا و از بهر آن نه‌خوش كويند كه نبات آن خشك نمىشود و بياره آن بر درختان بيچد و خوشه آن ده دانه باشد و در اول سبز بود و در آخر سرخ كردد و كل آن لاجوردى بود نه‌ده بضم اوّل بمعنى زيور است و آن را ده و نه نيز كويند چنان كه هر هفت بمعنى زيب و آرايش است نهرزام نام ملكى است كه ربّ النوع ياقوت است و ياقوت جوهريست معروف و از موضع سيلان كه جزيره سر انديب است حاصل مىشود و چهار رنك است سرخ و كبود و زرد و سفيد و سرخ نيز بتفاوت هفت رنك است رمّانى و ارغوانى و حمرى و خلّى و لحمى و درّى و ياقوت كبود پنج رنك است طاوسى و آسمانى و نيلى و كحلى و سبزفام و ياقوت كبود را زناربندان هندو برهمنان بهتر از رنكهاى ديكر مىپسندند و معدن ديكر ياقوت در هند قريب به به پدر است كه اعظم بلاد ملك بنكاله است و نزديك ساحل جزيره كه نام او بوكنكى است از رساله خواص جواهر نقل شد نهرواله شهريست از اقليم دويم بكجرات منسوب بنهروال بن هند و اكنون او را پيرابتن خوانند و در سوابق ايام تمام مملكت كجرات را نهرواله مىكفتند و بهو و بهيم از راجه‌هاى بزرك